تبليغاتX
هین

ماجرا آنقدر وحشتناك است كه  باور نكردنش در اولين ثانيه پس از شنيدن امري كاملاً طبيعي باشد. تجاوز سه مأمور نيروي انتظامي به يك دختر فراري كه براي نجات خودش به آنها پناه برده چيزي جز علامتي كه سقوط اخلاقي يك جامعه را نشان مي دهد نيست. وقتي حسین خاني خبرنگار حوادث روزنامه ايران ماجرا را برايم تعريف كرد مو بر تنم راست شد. داستان خيلي ساده است و در عين حال تكان دهنده. دختري 16 ساله در شهرستان ورامين از خانه فرار مي كند و به خانه دوستش پناه مي برد. دوست هم سن و سالش بعد از صحبت فراوان دخترك را راضي مي كند كه به خانه برگردد. اما پدر و مادر دخترك از پذيرشش سر باز مي زنند. دخترك به پليس پناه مي برد و به آنها زنگ مي زند. ماموران پليس بجاي پناه دادن به دخترك تا صبح به او تجاوز مي كنند. شرم آور است. شرم آور. یکشنبه هفته آینده دادگاه اين سه مامور در شعبه 72 دادگاه كيفري برگزار مي شود. ممكن است بپرسيد چطور اينقدر سريع محاكمه اين سه نفر برگزار مي شود. سئوال خوبيست. جواب البته مشخص است. مسئله مسئله تجاوز به عنف است. بايد ديد آيا براي اين ماجراي تلخ و دردناك كسي سينه چاك مي كند؟ يا نه. ماجرا مثل حادثه دانشگاه كرمانشاه با سكوت برگزار مي شود. راستي كدام مهمتر است. كنترل حجاب مردم يا كنترل خودمان؟

 

http://peaper.blogfa.com/post-96.aspx

+ نوشته شده توسط اتنا در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 13:9 |

 

شکوه فهم...شور رسیدن به کمال

انسانیت را جستن...دویدن به دنبال ایا و محال....

رستن و جوانه زدن در بیابانه حسرت

عشق ورزیدن به زن روسپیه میخانه

خدا را بوسیدن

دوستی را با دست چنگ زدن..در اب جویبار انسانیت

و در زیر افتاب مهربانی خشک کردن

در مزرعه فکر منطق کاشتن

و در فصل بی مهری ها...

عشق درو کردن

کودک کور را ستاره دادن

با خر از فلسفه حرف زدن

با درخت از عرفان گفتن

افرینش را در هم اغوشیه زنبور و شکوفه ی گیلاس دیدن

و خدا را فهمیدن....

و خدا را دیدن

و خدا را با نک انگشتان بر باد نواختن

و خدا را بوسیدن

 و خدا را بوویدن

خدا را گرییدن در مسجد ها

و خدا را فریاد زدن در گوش موذن ها

و خدا را اب شدن در اتشکده ها

و خدا را رعد شدن در بتکده ها

و خدا را .............

و .......

+ نوشته شده توسط اتنا در یکشنبه 26 فروردین1386 و ساعت 11:50 |
قلب من زندانیست

نقب در نقب

فرو بسته به هم

قلب من قفل بزرگی است از خون

داغگاهیست شقایق ها را

قلب من قاره ی مدفونی ست

غیرت انجا مصلوب

بیگناهی مجروح

و شجاعت در ان سیلی خور

وای قلبم چه هراسستانی ست

وطنم قلب من است

قلب من زندانیست

(سیاوش کسرایی)البته خلاصه...شاید تحریف شده

 

+ نوشته شده توسط اتنا در دوشنبه 14 اسفند1385 و ساعت 23:52 |
 
دوغ magnify دوغ

خوب می دانم

خوب می دانم سال هاست که مرده ام

می خندم و برگ های زرد درخت را بر می دارم از زمین

می شنوم.می خوانم  ترانه سرخ شفق را هر روز

می دانم. که نمی دانم هایم را خوب میدانم

هر صبح می میرم

تا شب با جوراب های لنگه به لنگه

تکرار را لی لی می کنم

عشق را هر روز با یک لیوان دوغ

با نعنای زیاد

می دهم به شما

تا بخوابید

تا نفهمید

سال هاست که مرده اید

نمی خواستم دیگه چیزی این جا بگذارم..اما گذاشتم!!!!
آدمیه دیگه..آدم به تصمیم های ناگهانیشه که با جانوران فرق می کنه
راستش آدم این جوری فکر می کنه داره زندگی می کنه..وقتی که این قدرت را داری که زندگیه  تکراریه هر روزتو به زنی به هم..یهو تصمیم بگیری وسط درگیری هایی که این دنیا می خواد تو رو به زور درگیرش کنه...تا نفهمی که زنده ای و حق زندگی داری..تو بزنی به کوه به دریا...یا حتی وسط خیابون بشینی  به آدم های کوکیه دورو برت بخندی....این یعنی این که اهای زمین..من زندم..من زندگی میکنم..مثل بقیه جانداران زیست نمی کنم که...

+ نوشته شده توسط اتنا در یکشنبه 29 بهمن1385 و ساعت 11:4 |
تا کی...؟

تا کی سایبان رهگذر خسته از راه زندگی باشم؟

تا کی سنگ صبور دردودل اشک های عاشق دل باخته باشم؟

تا کی باید خم بشم در برابر باد..بایستم..باشم..تا ان گنجشک در پناه من ارام بخوابد؟

تا کی برگریزان من صحنه ی عاشقانه دو دل داده باشد؟

دیگر یادم نیست که هستم؟

دل دارم؟درد دارم؟

کمرم در برابر باد از درد می شکند..دم نمی زنم؟

اما کسی نیست سنگ صبورم باشد..کسی نیست چترم باشد در برابر صاعقه..

کسی نیست دختر مزرعه روبرو را که موهایش هر روز در افتاب چون ساقه زرد گندم می درخشد

برایم خاستگاری کند؟!!!

به که بگویم که غمگین و تنهایم؟

من سرم ا بر تنه کدام موجود بگذارم و از ته دل بگریم؟

این است...این معنای وجودی درخت است..تنهای..و همه کس بقیه بودن

+ نوشته شده توسط اتنا در یکشنبه 24 دی1385 و ساعت 19:7 |


Powered By
BLOGFA.COM